تبليغاتX

OLC.ir

::. پاهای خسته تو بزار رو چشمام .::

پاهای خسته تو بزار رو چشمام

: درباره وبلاگ

 

<!-- OLC affiliation program code start -->
<p><a title="آموزش زبان انگلیسی از راه دور همراه بااستاد راهنما" href="http://www.openlearningcenter.com/affiliation/incomming.asp?id=462994687">
<img border="0" src="http://images.openlearningcenter.com/olc_animation1.gif" alt="OLC.ir"></a></p>
<!-- OLC affiliation program code end -->



مثل پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت


نام وبلاگ
صدف خاطره ها

نویسنده
علیرضا سبحانی
: E-Mail = alirezasobhani@gmail.com

جزیره کیش

اردیبهشت ماه من
ماه تولد تنم
ماه شکفتن یه غم
ما شکستنه یه شمع
ماه سکوت زندگی
ماه یه عمر شرمندگی
شرمنده از روی خودم
شرمنده از تولدم
می خوام خدا خط بزنم
ادامه ی این قصه رو
میخوام بگم به بخته خود
قطار سرنوشت نرو
پیاده کن مرا خدا
از آمدن بریده ام
می ترسم از این عاقبت
ندیده من رمیده ام
نگورفیقه نیمه رام
نگودگر نکن صدام
نگو مرا پس می زنی
ببین خدا حالا کجام
ببین قطارعمر من به بیراهه می رود
برای راحتی ز من با خنجرش زخم می زند
اوهم زمن بیگانه است
چون مقصدم ویرانه است



دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
نظر داری نظر داری
نظر به پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
خبر داری خبر داری
ز حال ما هم خبر داری؟
نمی بینی نمی بینی
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه
تو این دریای چشمان سیاه رو
پس چرا نمیای به سمتم


هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره,فکر, هوا, عشق, زمین,
مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند
قارچ های غربت...؟





یادش بخیر بچگیمون

بی خیالی سادگیمون

یادش بخیر اون روزامون

اون کارا خستگیامون

یادش بخیر بچگیمون

بزرگترین گناهمون

جرزنی توی بازیمون

یا زنگ زدنو و فرارمون

یادش بخیر بازیامون

اتل متل توتولمون

قایم موشک تو کوچمون

از ته دل خنده هامون

یادش بخیر چه زود گذشت

بزرگ شدیم و غم رو دل نشست

شدش قسمتی از این زندگی پست

چرا قاب خنده ها شکست؟

***





چه مي شد گر تو را من باز مي ديدم

دمـي امشب تو را دمـساز مـي ديدم

چه مي شـد از وراي شـيشه هاي غم

تــو را يـكباره ديـگر بـاز مـي ديـدم

چه گويم من تورا دردل چه‌مـي بينم

كـه بـر كـويت هـمه دلباز مي ديدم

تو اي تك‌كهكشان‌عشق هستي بخش

تـو را يـك آسـمان پـروازمــي ديدم

به غـنچه قبل از آنكه گل بگيرد بوي

تـو را بـر گـل گـلاب انداز مي ديدم

و آن لحظه‌كه چون يك‌غنچه‌روئيدي

تـو را چـون يك كبوتر ناز مي ديدم

به مـحرابت عـبادت چون بپا مي شد

نياز مـن تـو را چـون راز مــي ديدم

مـيان لالـه هـاي دشـت احــساسم

تــو را چــون نـغمة آواز مـي ديـدم

وراي وصـل سرسبزت به دل افسوس

فـراقت را مــن از آغــاز مـي ديـدم

بـه صبحي بعد از اين شبهاي ظلماني

چه مي شد گر تو را من باز مي ديدم


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

 

: پیوندها

 

پرستو
زلال باران
سهیلا
مهرنوش
لاریسا
فریاد خاموش
پروانه خیال
دخترک تنها
نغمه
شقایق
دل دیونه
اپلود
کد اهنگ
عکس
نایت اسکین
عکس توپ
چشمای گریون
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا

 
 

خود کشی بهشته

وقتی

زندگی برات جهنمه

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بی تو ای مونس جان با دل رسوا چکنم

بار مردم چه کشم با من تنها چکنم

دل پرش از غم هجران تو امروز گذشت

ای امید دل توفان زده فردا چکنم

من سر گشته رنجور در این زورق خرد

سهمگین موج بلا گستر دریا چکنم

شرح پرپر شدن لاله خونین چه دهم

صوت جانسوز و غم بلبل شیدا چکنم

گر ز جور عمل خویش هم ازاد شوم

بازماندن ز تماشای تو جانا چکنم

همه شب ناله محبوب اگر می شنوید

سنگ خارای فراق و دل مینا چکنم

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم......
      وقتی که دیگر رفت من در انتظار آمدنش نشستم......
              وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست میداشتم.....
                     و چه سخت است تنها متولد شدن
                             مثل تنها زندگی کردن
                                      مثل تنها مردن

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

خدایا کمکم کن اگر چیزی را شکستم دل نباشد

آرزویم این است

ارزویش باشم

ارزویش بودن

 ارزویی کم نیست

ارزویش باشم

خاک پایش باشم

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

بکی بگم که دوریت خواب شبامو برده

همین روزاست بهت بگن چشم انتظارت مرده

 

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

جنون

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

با نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه؟

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافداز هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

 

 

وقتی که رفت

من با دوچشم خویشتن دیدم که جانم میرود

 

چشم به راه

 آرزویی است مرا در دل

 که روان سوزد و جان کاهد

 هر دم آن مرد هوسران را

 باغم و اشک و فغان خواهد

 به خدا در دل و جانم نیست

 هیچ چیز جز حسرت دیدارش

 سوختم از غم و کی باشد

 غم من مایه ی آزارش

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

دروغ است که گویند دل به دل راه دارد

 

 دل من از غصه خون شد

 

 دل تو خبر ندارد

 

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

رفت و دریغا از برم آرام جانم میرود

همراه او با کاروان از تن روانم میرود

هرگز ندارم طاقتی از بهر دوری ساعتی

اندر پی اش فریاد ها تا آسمانم میرود

شد در گلو بغضم گره از بخت خود دارم گله

ای وای من ای وای دل آرام جانم میرود

من تا سحر زاری کنم از دیده خون جاری کنم

چون بنگرم از پیش من آن دلستانم میرود

تنها نگرید دیده ام تنها نسوزد سینه ام

آتش به جان زین رفتنش تا استخوانم میرود

ای وای من ای وای من ای وای دل ای وای دل

آرام جانم میرود گویی که جانم میرود

 

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگدلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراق تو بر آسمون برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دل سوخته کردی

چون در دل من عشق بیافزود برفتی

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

گناهت را نمی بخشم 

چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم 

چه عمری را که من بیهوده به پای تو هدر کردم 

تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی 

گناهت را نمی بخشم 

همین بود آن صفایی را که میگفتی 

همین بود آن وفایی را که میگفتی 

تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی 

گنه کردی گنه کردی  

گناهت را نمی بخشم

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد

 

کاش قبل از خداحافظي بهت مي گفتم که چشمات فقط يه بهونه بود واسه اروم کردن خودم
اصله کار خودت بودي
وگرنه چشمايه همرنگه چشمايه تورو بازم ميشد پيدا کرد

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

در کلاس ادبیات معلم گفت:
فعل رفت را صرف کن!
رفتم ..رفتی.. رفت...
ساکت میشوم میخندم !
ولی خنده ام تلخ میشود،
استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده
و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت
و دلم شکست، غم رو دلم نشست،
رفت شادیم بمرد، شور از دلم ببرد،
رفت ..رفت ..رفت...
و من میخندم و میگویم...
- خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
دلتنگم

دلم برای کسی تنگ است                         

کسی که بی من ماند                                                 

کسی که با من نیست

دلم برای کسی تنگ است                         

که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد

کسی ....

کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

 

               ....كسي كه دوستش دارم ....

   

                ...دلم براي تو تنگ است ...

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

جا مانده است


 چیزی جایی


که هیچ گاه دیگر


هیچ چیز


جایش را پر نخواهد کرد


نه موهای سیاه و


نه دندانهای سفید ...

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

نه مرادم    نه مریدم   نه پیامم    نه کلامم    نه سلامم    نه علیکم 

 

   نه سپیدم    نه سیاهم  نه چنانم که تو گویی    نه چنینم که تو خوانی

 

    نه آنگونه که گفتند و شنیدی    نه سمائم       نه زمینم  

  

نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم   نه سرابم   نه برای دل تنهایی

تو جام  شرابم

نه گرفتار و اسیرم     نه حقیرم    نه فرستاده ی پیرم    نه بهر خانقه و

مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم    نه بهشتم      چنین است سرشتم

 

این سخن را من از امروز نه گفتم    نه نوشتم     بلکه از صبح ازل با قلم

 نور نوشتم  

حقیقت نه برنگ است نه بو     نه به های است نه هوی     نه به این

است نه او    نه به جام و سبو  

گر به این نقطه رسیدی به تو سربسته و در پرده بگویم     تا کسی

نشنود این راز گهر بار   جهان را                                  

 

آنچه گفتند و سرودی تو آنی    خود تو جان جهانی     گر نهانی و

 

 عیانی   تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی     تو ندانی

 

 که خود آن نقطه ی عشقی

 تو اسرار نهانی    همه جا تو    نه یک جای    نه یک پای    همه ای    با

 

همه ای   همهمه ای     تو سکوتی    تو خود باغ بهشتی    تو به خود

 

 آمده از فلسفه ی چون و چرایی      به تو سوگند که این راز شنیدی و

 

نترسیدی و بیدار شدی     در همه افلاک بزرگی     نه که جزئی     نه

 

چون آب در اندام سبویی     خود اویی

 

به خود آی    تا به در خانه ی متروکه ی هر کس ننشینی و به جز

روشنی شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی 

      

                                                                              به خود آی

بارونو دوس دارم هنوز،چون تو رو یادم میاره...

حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره....

بارونو دوس دارم هنوز بدون چتر و سرپناه

وقتی که حرفای دلم جا میگیرن توی یه آه...

بارونو دوس داشتی یه روز، تو خلوت پیاده رو...

پرسه ی پائیزی ما مرداد داغ دست تو،

 بارونو دوس داشتی یه روز عزیز هم پرسه ی من!

 بیا دوباره پا به پام تو کوچه ها قدم بزن

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

دیدم در این جزیره کوچک کسی هست
که با دیدنش رنگ رخسارم تغییر می کند
و صدای قلبم آبرویم را به تاراج  می برد
اکنون دگر
مهم نیست که او مال من باشد
مهم نیست که من باشم
مهم این است که فقط او باشد
و رفتم... 
 تا او  باشد  وبا انکس  که دوست دارد 
زندگی کند -
لذت ببرد
و نفس بکشد
همان طور که او خواست
بدون حضور من...
 
| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

نمیدونم نازنینم که چی گفتم تو شنیدی

چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی 

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

باز هم قلبی به پایم افتاد                               بازهم چشمی به رویم خیره شد

باز هم درگیرو دار یک نبرد                              عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لبهای من                         تشنه ای سیراب شد سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من                             رهرو ی در خواب شد در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم بناز                     خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود                                   بگزرد از جاه و مال و ابرو

او شراب بوسه می خواهد زمن                                 من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من                                            طالبم ان لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او                             تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد زمن اهنین                                  تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای اغوش گرم                         مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا اشنا                                   بگذر از من. من ترا بیگانه ام

اه از این دل اه از این جام امید                        بشکست اخر کس به رازش نخواند 

چنگ شد در دست هر بیگانه ای                                         کس به اوازش نخواند

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست 

                                  تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

                                 باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

                                 اون لحظه آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد از این کوچه های بی عبور

                                وقتی به من فکر می کنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره

                                عطر تن از این پیراهنی که جا گذاشتی می پره

باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

                                رازی به بی من بودنت از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

                                محکم بگیرم دستتو تا احساسمو باور کن

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

اینجا فاصله ها رنگ تو دارد

برای درآغوش کشیدنت بی تابی می کنم

و چشم هایم گام هایت را عاجزانه طلب می کند 

اینجا زمان در پشت حصار کلمات جا مانده

و ثانیه در حجم تردید ها مسخ شده 

نازنینم باور کن

زندگی بی تو رو با همه زیبایی هاش حتی واسه لحظه ای هم نمی خوام

و برای داشتنت عمر ها صبر می کنم

حتی

 اگر هربار اوای خشمت را نثارعشقم کنی

برایت بهترین خواهم بود و هرگز اجازه نخواهم داد از انتخابم پشیمان شوی

دوستت دارم.....دوستت دارم....دوستت دارم نفسم.

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

ديگه امشب آخرين باره که تو روياهام دست گرمتو تو دستام ميگيرم
آخرين باره که من با يه دنيا آرزو واسه چشمات مينويسم

چشم تو خودش داره ميگه بروو! مي رم اما مي دوني دوستت دارم

هر جاي دنيا که باشم هر چه قدر تنها باشم نمي تونم مثل تو سرد و بي وفا باشم

مي دونم واسه رسيدن به تو دير اومده بودم اما تو چشات دنبال تقدير اومده بودم


حرف آخرم بگم حالا که دارم ميرم هميشه با خاطرت ميمونم تا بميرم

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 "وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند

     دردهایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی:

     به یاد بیاور دوست من...

     خدا می تواند...

     وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش نیستی و هیچ کس نمی تواند تورا دوست

     بدارد:

     به خاطر بیاور نازنینم...

     خدا می تواند...

     وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را نمی فهمد و احساس نمی کند:

     بدان خوب من...

     خدا می تواند...

     وقتی به بن بستی رسیدی که حس کردی هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:

     مطمئن باش یار من...

     خدا می تواند...

     و سرانجام  وقتی هیچ کس به تو عشق نمی ورزد و نمی تواند تو را آنطور که هستی دوست بدارد:

    بهترینم...

     خداوند می تواند...

     تا ابد..."

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

تو رفتی ما بمانیم که چه

 بی وفا دل ما را آتش زدی که چه

در خلوط با تو خوش بودیم

خلوطم را بر هم زدی که چه

 تو که شوق پرواز داشتی

 بال و پرما را چیدی که چه

دیده ما به تو روشن بود

رفتی و روز ما را شب کردی که چه

بی وفا ما با تو جوانی می کردیم

 پشت ما را بر خاک زدی که چه

سبحانی ما در کنار تو خوش بودیم

 یار برود و ما بمانیم که چه

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

     به چه میخندی؟؟؟؟؟؟؟
 
     به مفهوم غم انگیز جدایی؟؟؟؟؟
  
 به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
        به چه میخندی تو ؟؟؟؟؟؟
به نگاهم که چه مستانه تو را بارو کرد؟
        یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه میخندی تو ؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خندا دار است ...!؟
            بخند ............

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

حافظیه ۱۳/۱۰/۸۷

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

  
دعاي مرا راهي به جايي نيست
من تو را ميجويم در عشقي که در تو راهي نيست
کاش ميشد که ببيني مرا
خوب ببين که شدم تنها در دنيا
کاش عالم را عشقي نبود
نه

 حال خوب مي دانم که عشق دروغي بيش نبود
مشغول به اسمي کردم خود را
که هيچ کس نمي داند معنايش را

 

 

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی اشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون غمی رها شکست

عمری من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نگفت چرا بی نوا شکست

مانده ام میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم بی ناخدا شکست

ای کاش باز به داغ دلم رسی

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای شکستن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

 

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

راست گفتی عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند اما دلکش است

من کجا و ترک آن مهوش کجا!

دل کجا پرهیز از این آتش کجا!  

شادمانم گر چه در این آتشم

روز و شب می سوزم اما دلخوشم 

از خدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد پر از خونش کند

باغ دل را با صفا تر می کند

مرغ جان را خوشنواتر میکند

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند


درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهرِ هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخرِ کار

دلبری بر گزیده ام که مپرس

آنچنان در هوای خاکِ درش

میرود آبِ دیده ام که مپرس

من بگوشِ خود از دهانش دوش

سخنانی شنیده ام که مپرس

سویِ من لب چه میگزی که مگوی

لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبۀ گدایی خویش

رنجهایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق

به مقامی رسیده ام که مپرس

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

 

باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت

باز دوباره یاد تو و غم نبودت

 

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی

رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی

 

میخواهم بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

میخوام بهت بگم نرو،نرو مگه چی میشه

 

بعد تو پرسه میزنم شبهای سرد و خسته رو

تو رفتی و من و آهسته  پشت سرت گفتم نرو

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر..

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی

رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم  چشم به راهت لب دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...

با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافی نيست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

مينويسم،همه ی هق هق تنهايی را
تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسی
تا تو از همهمه همراه سكوتم باشی
به حريم خلوت عشق، تو تنها برسی

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد...

مينويسم همه ی با تو نبودن هارا
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تكيه گاه امن خستگی ها باشی
تا مرا باز به ديدار خودِ من ببری

مينويسم،مينويسم از تو
تا تن كاغذ من جا دارد

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند

دیگه به اخر خط رسیده بودم

باید یجوری بهش ثابت می کردم که دوسش دارم

یه تیغ داد دستمو گفت

اگر واقعا منو دوست داری رگتو بزن

باید بهش میفهموندم که صادقانه دوستش دارم

رگمو زدم.......؟

وقتی داشتم تو دستاش جون میدادم 

شنیدم که میگفت اگه منو دوست داشت هیچوقت خودشو نمیکشت

| +| نوشته شده در  <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی  |   |  ارسال به دوستان

هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند
 


  گرچه رفتی ز برم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو بازست هنوز
All Rights Reserved

.

+

=

Created By javacity.blogfa.com

JavaScript Codes JavaScript Codes

Created By javacity

OLC.ir