
رفت و دریغا از برم آرام جانم میرود
همراه او با کاروان از تن روانم میرود
هرگز ندارم طاقتی از بهر دوری ساعتی
اندر پی اش فریاد ها تا آسمانم میرود
شد در گلو بغضم گره از بخت خود دارم گله
ای وای من ای وای دل آرام جانم میرود
من تا سحر زاری کنم از دیده خون جاری کنم
چون بنگرم از پیش من آن دلستانم میرود
تنها نگرید دیده ام تنها نسوزد سینه ام
آتش به جان زین رفتنش تا استخوانم میرود
ای وای من ای وای من ای وای دل ای وای دل
آرام جانم میرود گویی که جانم میرود

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگدلان زود برفتی
زان پیش که در باغ وصال تو دل من
از داغ فراق تو بر آسمون برفتی
ناگشته من از بند تو آزاد بجستی
ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی
آهنگ به جان من دل سوخته کردی
چون در دل من عشق بیافزود برفتی
ای دیر بدست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

گناهت را نمی بخشم
چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم
چه عمری را که من بیهوده به پای تو هدر کردم
تو عمرم را هدر کردی گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
همین بود آن صفایی را که میگفتی
همین بود آن وفایی را که میگفتی
تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی
گنه کردی گنه کردی
گناهت را نمی بخشم
|
+|
نوشته شده در <-PostDate ->توسط علیرضا سبحانی
|
| ارسال به دوستان